پنجره جوهری
مزه ای در جهان نمی بینم/دهر گویی دهان بیمار است. طالب آملی
روزهای تاریک را خوابیدم تا شبی گریه کنم آنقدر که طلوع تو را تمام ستاره ها بتابند بر روزهایم. اکنون که آن چشمها جای تمام واژه های تابنده در این سرما در این شب بی ابر می تابد. چه کسی هراس این چشمها را در آغوش خود می لرزاند چشمهایی که هنوز عادت نکرده اند بی کرانه دیدن و به خورشید پیوستن را...
پ ن: به بهانه ی اولین روزهای متاهلی ... چترها غنچه هاي وارونه اند در كيف دستي ها در كمدهاي ديواري تاريك. وقتي هواشناسي براي فردا هواي ابري را پيش بيني مي كند هر رهگذر صبح زود يك غنچه از خانه به خيابان مي آورد باران كه مي بارد غنچه ها باز مي شود و رهگذران با عجله گلهاي سياه و رنگي را با خود به خانه مي برند... خميازه سردرد و جواب- سلامِ زنانی كه روزي دلبركان راه مدرسه بودند، رها نمي كند مردي را كه بايد براي خواب هايش تخت دونفره بسازد... هیچ ارتفاعی پاهای مرگ را سست نمی کند و هیچ پایانی نمی هراسد از تاریکی عمیقی که آغاز می شد در پس آن. در رقیق ترین غلظت شب و آنجا که می توان با مرگ لقمه ای همزمان گرفت بوسه ای یا جانی منقضی را و در حصاری که زندگیست شکار نباید به طعمه شک کند. این شکارچیست که اطمینان می دهد با صدای شلیک و ارمغانی برای جانهای تازه که مرگ پیش از تولد از همه وقت قبلی گرفته است. طوفان است رودخانه موهاي پل چوبي را شانه مي كند من ولي سحر را با خود خواهم برد حتي با موهاي آشفته... شلوار خيس شهر به پاي درخت پير باران كه مي كَند ز تن خود لباس زير در گيشه هاي شهر بليطي نمانده است با پرده هاي پاره ي نازكتر از حرير و به احمد شاملو تقديم شد و امروز به دوست عزيزم حنيف خورشيدي تقديم مي كنم كه روزگاري در محضر شاملوي بزرگ به سر مي برد... آه اي آزادي در نسیم تو تاب می خورم به سان برگ خشکی که جدا می شود از شاخه ای چرا که جدا شدن خود آغاز رهایی ست تا آنجا که رهگذری با گامهای بی رحم جزای سرکشی اش را نپردازد. آه ای آزادی از ارتفاع مهیبت سقوط می کنم همسفر با قطره ای که به تر ک آبشاران گفته تا از این تداوم تلاطم مگر گریزی یابد دور از چشمان صخره ای که انتظارش را تن می فرساید تا در تصادمی آنی از هم فرو ریزدش. آه ای آزادی ای مادر شهیدان در شکنجه گاه خاموشی در شکوه تو می آمیزم حتی در هیئت دانه های فواره ای چرا که رهایی را لحظه ای بسنده باشد بر کسی که جزای عصیان بر پیکرش شلاق انابت می نوازد. سروده ی معین آهنگر دارابی حراج یعنی کلاغی که شب را در رنگ کبوتر خوابیده است تا فردا بهانه ی کودکی باشد. . ... .... ..... ...... ....... ........ آنقدر زمستان پاشیدیم كه در دستانمان پرنده ی کوچکی می روید با گرمای گلوله ای. سوار بر ذهنم دنده معکوس می کشند نرسیده به تقاطعی که "کودکی ام را روی فیل سکه ای جا گذاشتم" و تمام بهانه هایم را ترمز می کند. جیغ میزنم. و چراغ ها همه شبیه چشمات رنگ عبور می شوند سبز سبز سبز. و من دور می زنم روزهایی را که دروازه ی ستاره از ما عبور می کرد... دروازه ی ستاره:نقاطی از زمین که بیشترین تقاطع انرژی را دارد. پرهای پرنده ی اعتماد مرا تیر نفرت کسانی می شکند، که در مواجه با من چون آیینه ی غبار آلودی فقط نشان گر زشتی هایم هستند. و چون روی بر می تابند از من می بینم این خاکستر سیاه؛ حسادت است که راه روشنایی را بر انها بسته است. و چون خلوتگاهم را هدیه ای می دهم از آفتاب تمام ستارگان، که شباهنگام از آسمان دلخوشی هایم آویزان بودند یکی یکی فرو می ریزند بر پهنه ی ایمانم. و این چنین است که دوباره وسوسه ی جدا سری در من حلول می کند و من به بی ستارگی می خزم به شب زدگی و تنهایی.
| www . night Skin . ir |

