پنجره جوهری

مزه ای در جهان نمی بینم/دهر گویی دهان بیمار است

1.

آفتاب را رها کردم

که به وسعت چشمانت نبود

آنچنان که طلوع تو را

 فسخ چشمان شرمسارم  یافتم.

 

2.

تو می خندی؛

و روی گونه هایت

 گردابی به پا می شود

که مرا تا اعماق تن ات به زیر می کشاند.

 

3.

نه دستی که بیاویزم ات

نه پایی که بگریزم ات

و نیز چشمی که مرا

بوی تو

 راه، به بی راهه نکشاند.

 

4.

از دریا برگشتم

موج ها را به دوش کشیدم

قطره ای را به چشمم.

 

5.

دخترک

 ناخن های باریک اش را

زیر هلال ماه،

نقره ای رنگ می کند.

 

6.

فوراه برسبزه زار می بارد

اشک بر شوره زار می ریزد

ابر، نه می بارد  نه می میرد.

 

7.

اکنون کلاغ پیر هم می داند

مترسک، جز صلیبی از چوبها نیست؛

اما فرزندانش را بیم از آن می دهد

که کلاه آدم ها را به سر دارد.

 

8.

درختان جوان

یائسه می شوند

حال آنکه  مادران سالخورده شان را

هراس زادن فرزندانی ست

که پدرانشان را

سالهاست باد با خود برده است.

 

9.

صدای دره را می شنوم از دور

و دیگر گونه می لایند سگان

روی پلی که

به ضجه ی آب

در پیکار با خر سنگ ها

رنگ سکوت می پاشد.

 

10.

بوی خون

گرگ ها را نشئه می کند

وکفتار پیر؛

لاشه ی چوپانی  را به دندان می گزد.

 

 

 

 

 

 

شنبه 13 دی1393 | 17:42 | معین | |

تووی آغوش سردِ زن، لرزید

تن مردی که تلخ خندان است

او فقط یک سگ نگهبان است.

دوشنبه 24 آذر1393 | 17:25 | معین | |

پاییز را دوست دارم چرا که با صدای خش خش برگهایش موسیقی زندگی ام را می نوازد.

بهار شاعران را دوست دارم چرا که با نگاه به برگی که در حال جدا شدن از شاخه ایست با  خودم فکر می کنم که آیا من نیز اینگونه از خالقم جدا شده ام؟

نگاهم را از برگ دور نمی کنم وشاهدم که برگ بیچاره هزارن پیچ وتاب می خورد و در آن لحظه ی نا تمام به سرگر دانی زندگانی ام می اندیشم. و باحسرت آهی می کشم که درخت را سوز زمستانی در بر می گیرد.

با نگاه خیره اینبار برگ را دنبال می کنم تا اینکه می بینم برگ آرام بر زمین نشست اما دور از شاخه های درخت؛ و آنگاه یاد لحظه هایی می افتم که  در آرامش موهوم و خیالی این دنیا مسکن گرفته ام حال آنکه در منجلابش  دست و پا می زنم .

و ناگاه اشک به مهمان چشمانم می شود نه برای خودم بلکه به خاطر برگ بیچاره ؛ چون شاهد لحظه ای  هستم که عابری با بی اعتنایی تمام قدم بر روی آن گذاشت و صدای فریاد برگ، اندام درخت را به لرزه انداخت.

و سدی که در برابر اشکم از روی غرور زده بودم می شکند. و سیلی به راه می افتد که تمام وجودم را می شویید و پاکم می کند.

                                                                                                                                   معین آهنگر دارابی      پاییز 86

..................................................................................................................................................................

جمعه 4 مهر1393 | 12:46 | معین | |

www . night Skin . ir